ژاله وفا: وضعیت سنجی۴۶٣- باز برآمدن فاشیسم در قرن ۲۱؛ حمله نظامی به ایران بهمثابه کودتا علیه جنبشهای مردمی و مدنی
امروزه، همانگونه که تاریخ بارها هشدار داده است، نشانههایی از بازگشت اندیشههای اقتدارگرا و فاشیستی را در گوشهوکنار جهان میتوان مشاهده کرد. در میان برخی جریانهای سیاسی، از جمله بخشی از سلطنتطلبان، نوعی شیفتگی نسبت به الگوهای اقتدارگرا و گفتمانهای طردگرایانه پدید آمده است؛ کسانی که رضا پهلوی را «خدای» خود خطاب میکنند و شعار میدهند: «یک ملت، یک کشور، یک رهبر» ــ شعاری که یادآور شعارهای مرکزی تبلیغات نازیهاست.
آنها همچنین خواهان بازگشت ساواکاند؛ نهادی امنیتی که در ذهن بسیاری یادآور سازمان مخوف گشتاپوی نازی است. چنین گرایشهایی بهگونهای نگرانکننده خاطره تجربههای تلخ قرن بیستم را زنده میکند.
پرسشی که از تاریخ برخاست
سالها پیش، در دورانی که در دانشگاه هانوفر آلمان رشته جامعهشناسی میخواندم، این اقبال را داشتم که یکی از اساتیدمان به ما توصیه مطالعه کتاب مشهور «ظهور و سقوط رایش سوم» (Aufstieg und Fall des Dritten Reiches) اثر ویلیام ال. شایر (William L. Shirer) را کرد که نخستین بار در سال ۱۹۶۰ منتشر شد ه بود و از معتبرترین آثار تاریخی درباره نازیسم به شمار میآید . همواره میکوشیدم بفهمم چگونه ممکن است جامعهای پیشرفته و فرهنگی مانند آلمان، که از مراکز مهم علم، فلسفه و هنر اروپا بود و پیش از آن تجربه دموکراسی وایمار را پشت سر گذاشته بود، بهتدریج در برابر یک ایدئولوژی افراطی تسلیم شود؟
شایر نشان میدهد که این روند ناگهانی نبود. آلمان پس از جنگ جهانی اول با ترکیبی از تحقیر ملی، بحران اقتصادی، تورم شدید و بیثباتی سیاسی روبهرو شده بود. در چنین فضایی، بسیاری از مردم در جستجوی رهبری بودند که بتواند احساس غرور و امنیت ازدسترفته را به آنان بازگرداند. هیتلر با مهارت چشمگیر در تبلیغات، خطابه و بهرهبرداری از نارضایتیهای عمومی توانست خود را در مقام ناجی ملت معرفی کند.
به روایت شایر، یکی از مهمترین عوامل موفقیت نازیها قدرت تبلیغات و مهار افکار عمومی بود. رژیم نازی با استفاده گسترده از رسانهها، تجمعهای عظیم، نمادها و شعارهای هیجانی فضایی روانی پدید آورد که در آن مخالفت بهتدریج ناممکن و حتی خطرناک میشد.
آنچه بیش از همه مرا در آن سالها به شگفتی وامیداشت این پرسش بود: چگونه ممکن است جامعهای که از نظر فرهنگی و علمی در اوج قرار داشت، در برابر چنین تبلیغاتی تسلیم شود؟
مهندسی خشم و رسانههای سیاسی
در سالهای اخیر، در فضای سیاسی ایران نیز نمونههایی از همین سازوکار تبلیغاتی مشاهده شده است. جریان سلطنتطلب با اتکا به رسانههایی چون ایران اینترنشنال و بیبیسی فارسی، با بهرهگیری از شیوههایی همچون سانسور خبری، برجستهسازی گزینشی اخبار و دستکاری روایتها کوشیدند خشم و اندوه مردم ایران را ــ که از سرکوب خونین اعتراضات و کشتار معترضان به دست نظام استبدادی ولایت فقیه برانگیخته شده بود ــ به سوی پروژهای سیاسی خاص هدایت کنند.
در این چارچوب چنین القا میشد که گویی «نجات ایران» تنها در گرو مداخله خارجی و «کمک آمریکا» است؛ گویی ملت ایران از داشتن اپوزیسیونی مستقل و برخاسته از درون جامعه خود محروم است.
فرو ریختن یک آلترناتیو تبلیغاتی
با این همه، گذر زمان بسیاری از این ادعاها و تبلیغات را بیاعتبار ساخت.
دستکاریهای خبری رسانهها آشکار شد، فقدان برنامه سیاسی روشن نمایان گردید و وابستگیهای خارجی برخی چهرههای سلطنتطلب بیش از پیش مورد توجه افکار عمومی قرار گرفت.
افزون بر این، ضعف در درایت سیاسی نیز آشکار شد؛ چنانکه در ماجرایی مشهور، رضا پهلوی بهسادگی فریب تماس تلفنی دو کمدین روسی را خورد و ناخواسته در گفتوگویی ساختگی شرکت کرد.
همچنین برخی مواضع و واکنشها پرسشهای جدی اخلاقی برانگیخت؛ از جمله ابراز شادمانی رضا پهلوی نسبت به خبر جعلی “آمادگی ارتش آلمان برای حمله به ایران” توسط یک کمدین روسی ، تأیید حملات نظامی خارجی به خاک ایران و سکوت در برابر قربانیان ایرانی.
این امر که رضا پهلوی و سلطنت طلبان و عده ای با نگارش نامه به ترامب و تشویق و تخذیر وی برای حمله به ایران میکوشند سرنوشت کشور را به حمایت قدرتهای خارجی گره بزنند و آینده ایران را در گرو مداخله بیرونی نشان دهند، همان خطری را گوشزد اهل خرد می کند که ادبیات کلاسیک ما نیز بارها نسبت به آن هشدار داده است. چنانکه حافظ شیرازی با زبانی کنایهآمیز میگوید:
یارب مباد آنکه گدا معتبر شود
گر معتبر شود ز خدا بیخبر شود
گویی شاعر قرنها پیش هشدار میدهد که وابستگی به قدرت و اعتبار بیرونی، اگر بر پایه استقلال و کرامت انسانی نباشد، میتواند به فراموشی حقیقت و اخلاق بینجامد.
زبان تحقیر؛ تمرین اقتدارگرایی
در کنار این موارد، ادبیات خشن و آکنده از توهین برخی هواداران سلطنتطلب نسبت به منتقدان نیز نشانهای نگرانکننده بود. کسانی که هنوز به قدرت نرسیدهاند اما تمرین حذف و تحقیر مخالفان را آغاز کردهاند، بیش از آنکه پلی به سوی آزادی باشند، ممکن است به مانعی تازه در برابر آزادی بدل شوند.
خلأ سیاسی و خطر بازگشت فاشیسم
یکی از تراژدیهای همیشگی تاریخ آن است که انسانهای خردمند و صلحطلب غالباً دیر به خطر پی میبرند. آنان یا خطر را دستکم میگیرند یا تصور میکنند موجهای افراطی گذرا هستند؛ اما زمانی به خود میآیند که نیروهای افراطی بخشی از قدرت را به دست گرفتهاند.
در واقع، به گفته درست بنیصدر:
«خلأ سیاسی اگر با حقوق پر نشود، با زور پر میشود.»
و این تعلل میتواند به پر شدن آن خلأ با فاشیسمی تازه بینجامد.
درسهایی از تاریخ وایمار
ویلیام ال. شایر در تحلیل خود از سقوط جمهوری وایمار نشان میدهد که فاشیسم بیش از آنکه محصول قدرت دشمنان دموکراسی باشد، نتیجه ضعف مدافعان آن است. احزاب دموکراتیک آلمان در برابر بحرانهای اقتصادی و اجتماعی دچار تفرقه شدند و نتوانستند در زمان مناسب برای دفاع از نهادهای دموکراتیک متحد شوند.
سیاست اروپا و افول معیارهای اخلاقی
از سوی دیگر، اروپا و بهویژه بسیاری از سیاستمداران اروپایی نیز سالها در نوعی غفلت به سر بردند. آنان نهتنها پیامدهای هژمونی اقتصادی و سیاسی ایالات متحده را بهدرستی درنیافتند، بلکه خطر بازگشت گرایشهای اقتدارگرا را نیز جدی نگرفتند. در چنین فضایی، فاصله میان سیاستمدارانی با افق اخلاقی و فکری گسترده ــ همچون ویلی برانت صدراعظم آلمان غربی (۱۹۶۹-۱۹۷۴ و ریاست اینترناسیونال سوسیالیستی (سازمان جهانی احزاب سوسیالیست) و ــ و برخی چهرههای امروز اروپا آشکارتر شده است.
برانت با سیاست تنشزدایی و آشتی (Ostpolitik) کوشید زخمهای تاریخی اروپا را التیام بخشد، در حالی که اظهارات فریدریش مرتس صدر اعظم کنونی المان در ستایش حمله اسرائیل به ایران ــ که گفت «آنها بخش سخت و کثیف کار را به جای همه ما انجام دادند» ــ در واقع نشانهای از سقوط معیارهای اخلاقی در بخشی از گفتمان سیاسی امروز اروپا بود.
همچنین همراهی برخی دولتهای اروپایی با دونالد ترامپ در حمایت از حمله نظامی آمریکا به ایران، نیز نشانهای از نوعی ضعف سیاسی، هراس از استقلال تصمیمگیری و وابستگی به قدرت مسلط تلقی می شود . گویی بخشی از نخبگان سیاسی اروپا هنوز از درک معنای استقلال و استغنای سیاسی و غرور ملی فاصله دارند. در این میان، تنها اسپانیا با اتخاذ موضعی روشن و قاطع در مخالفت با جنگ توانست در میان افکار عمومی جهان سربلند ظاهر شود.
در نهایت، آنچه امروز پیش روی ماست، تنها نزاع قدرتها نیست؛ بلکه آزمونی تاریخی برای ملتها و وجدان بیدار جهان است. طرح حملات نظامی با هدف تجزیه ایران و بازطراحی نقشه خاورمیانه از طریق زور و مداخله خارجی، در نهایت در برابر مقاومت ملت ایران و آگاهی افکار عمومی جهان ناکام خواهد ماند.
زنهار؛ تجاوز نظامی آمریکا و اسرائیل نه یاریرسان جنبشهای آزادیخواهانه ایران، بلکه در حقیقت کودتایی علیه همان نیروهای مردمی است که برای تغییر از درون جامعه مبارزه میکنند
حمله نظامی نه تنها کمکی به روند تحولاتی که از دل جامعه ایران سر برآوردهاند نمیکند، بلکه توان و نفس آنها را میگیرد و میدان کنش مدنی را تنگتر میسازد. دستاوردهایی که طی سالها تلاش پیگیر زنان، دانشجویان، معلمان ،کارگران و بازنشستگان و…به دست آمده بود، در فضای جنگی به آسانی در معرض فرسایش قرار میگیرد؛ زیرا هر حمله بیرونی به حکومت این فرصت را فراهم میکند تا حاکمیت مخالفان را دشمن معرفی کند، آزادیهای اساسی را محدود سازد و اعتراضات مدنی را به بهانه امنیت ملی سرکوب کند.
تجربه تاریخ معاصر نیز نشان داده است که جنگ به ندرت به فروپاشی نظامهای اقتدارگرا میانجامد؛ بلکه غالباً به تحکیم آنها یاری میرساند، چرا که گفتمان بقا و تهدید خارجی جای مطالبات اصلاح و دگرگونی اجتماعی را میگیرد. در چنین شرایطی نسخههایی که از بیرون برای آینده یک کشور پیچیده میشوند نمیتوانند بدیلی معتبر باشند و هیچ طرحی که از دوردستها تحمیل شود قادر نیست افق واقعی دموکراسی را برای جامعهای زخمخورده ترسیم کند. در همین حال، بیشترین بار این بحران بر دوش مردم عادی سنگینی میکند؛ بهویژه آنان که از کارهای روزانه، فعالیتهای مستقل یا مشاغل ناپایدار زندگی خود را میگذرانند و اکنون با فروپاشی چرخههای اقتصادی، تعطیلی کسبوکارها و توقف مبادلات روبهرو هستند. ترس از حملات، افزایش قیمتها، بیکاری و کمبود کالاهای ضروری به نگرانیهای روزمره آنان افزوده میشود و فشار سالها تحریم نیز بر این زخم تازه نمک میپاشد. از منظر حقوق بینالملل نیز چنین اقداماتی نقض آشکار اصل حاکمیت ملی و منع توسل به زور به شمار میآید؛ اصولی که بنیان نظم جهانی بر آن استوار شده است. از این رو انتظار میرود کشورهای غیر متعهد موضعی روشن و مسئولانه اتخاذ کرده و راه جنگ را محکوم کند و نیروهای مترقی در کشورهای مختلف، از جمله اروپا ، حمایت از مردم ایران را با درخواست توقف فوری خشونتها و پشتیبانی از مبارزات درونی جامعه برای آزادی، دموکراسی و عدالت اجتماعی همراه سازند. آینده ایران نه در مراکز قدرت خارجی بلکه در اراده مردمی شکل میگیرد که با وجود فشارها همچنان برای حقوق و کرامت خود ایستادهاند؛ و هر اقدام نظامی که مدعی سخن گفتن به نام آنان باشد، در عمل تنها مبارزاتشان را به تأخیر میاندازد و دستاوردهایشان را در معرض آسیب قرار میدهد. از این رو نخستین گام ضروری، پایان دادن به آتش جنگ و فراهم کردن فضایی است که جامعه ایران بتواند خود، با اتکا به خرد جمعی و تجربه تاریخی خویش، مسیر دگرگونیهای آینده را رقم بزند
مسئولیت نسل آینده
تاریخ درسی روشن دارد: فاشیسم یکشبه متولد نمیشود.
این پدیده آرامآرام در بستر بحرانها و ناامیدیها رشد میکند و زمانی که جامعه به خود میآید، ممکن است بخش مهمی از آزادیهای خود را از دست داده باشد.
مسئولیتی بزرگ بر دوش نسل جوان ایران قرار دارد. آینده ایران نه با شعار، بلکه با دانش، آگاهی تاریخی و مسئولیتپذیری ملی ساخته خواهد شد.
و شاید بتوان این هشدار را چنین خلاصه کرد:
*ملتی که تاریخ را فراموش کند، ناگزیر است فاشیسم را دوباره تجربه کند.
*فاشیسم نه از قدرت دیکتاتورها، بلکه از غفلت جامعه زاده میشود.
*آینده ایران را نه مداخله خارجی، بلکه آگاهی و خرد فرزندان این سرزمین رقم خواهد زد.
* آزادی نه کالایی است که قدرتهای خارجی آن را هدیه کنند و نه غنیمتی است که از دل جنگ به دست آید؛ آزادی میوه آگاهی و اراده مردمی است که خود برای سرنوشت خویش برمیخیزند.
چنانکه حافظ شیرازی با ژرفبینی کمنظیر خود قرنها پیش سرود:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا
پس چگونه است که ما ایرانیان گاه از این خرد ژرف، که در تار و پود ادبیات و فرهنگ ما تنیده شده است، غافل میشویم و به این پندار میرسیم که آزادی را میتوان از دهانه بمبها و آتش جنگ به دست آورد؟
آیا سزاوار نیست ملتی که چنین گنجینهای از حکمت و انسانیت در میراث فکری خود دارد، پیش از هر چیز به همان خرد تاریخی و فرهنگی خویش بازگردد؟
jalewafa@yahoo.de
ژاله وفا از مجامع اسلامی ایرانیان
آدرس سایت شخصی ژاله وفا


