ژاله وفا وضعیت سنجی ۴۶۴ : چیزی ترسناکتر از جنگ در حال شکلگیری است

در روزگاری که جنگ، بهدنبال حملات متجاوزانهٔ آمریکا و اسرائیل، بر سرزمین ما سایه افکنده و دامنهٔ آن در خاورمیانه گسترده میشود، آنچه بیش از هر چیز نگرانکننده است، تنها ویرانی بیرونی نیست، بلکه خشونتی است که آرامآرام در ذهنها و دلها ریشه میدواند.
در این روزهای جنگ، در میان بسیاری از کسانی که با آنها در ارتباط قرار گرفتم و یا نوشتههای آنان را میخوانم، آن هم از هر طیف نظری، با اندوه میبینم که چگونه خبر مرگ این یا آن فرد -از هر سوی این نزاع – با شادی، پایکوبی یا رضایت همراه میشود. گویی جنگ، پیش از آنکه خانهها را ویران کند، وجدانها را زخمی کرده است. از مرگ این سو (خامنهای و همسر و نوه وی و لاریجانی و …) شادمانی برمیخیزد و از مرگ آن سو نیز (شایعهٔ کشته شدن نتانیاهو) همینگونه؛ یا اظهاراتی از قبیل “ترور سران نظام دلم را خنک کرد” را شاهدیم و در این میان، آنچه فراموش میشود، «انسان» است.
اما این با کرامت انسانی ما و با آنچه از فرهنگ غنی ایرانی به ارث بردهایم، سازگار نیست.
آنچه نگارندهٔ این سطور را نگران میسازد، این است که چیزی ترسناکتر از جنگ در جامعهٔ ما در حال شکلگیری است!
حس انتقام، هرچند در نگاه نخست به نظر پاسخی طبیعی به رنج و بیعدالتی میرسد، اما در ژرفای خود اغلب بازتابی از خشونت نهفته در دل انسان است. هنگامی که فرد به انتقام میاندیشد، در واقع به بازتولید همان رنج تمایل نشان میدهد؛ گویی درد را نه برای پایان دادن، بلکه برای انتقال دادن میخواهد. در مقابل، گذشت و عفو، نشانهای از تسلط بر نفس و رهایی از چرخهٔ خشونت است. از همین روست که گفته میشود در عفو، لذتی عمیقتر و پایدارتر از انتقام نهفته است، زیرا عفو نهتنها دیگری، بلکه خود انسان را نیز از بند خشم آزاد میکند.
آنها را که با تکیه بر حس انتقام و برای لحظهای “خنک شدن دل” چرخهٔ خشونت و حتی بمباران هموطنان و جنگ را توجیه میکنند و رواج میدهند، لحظهای به تأمل فرا میخوانم؛ چرخهٔ خشونتی که بدینسان راه میافتد، آنجا هولناک است که پایانی برای خود نمیشناسد و هر کنش خشونتآمیز، بذر خشونتی تازه را در دل دیگری میکارد. وقتی انتقام جای عدالت را میگیرد، رنجی که میتوانست در همان نقطه متوقف شود، به نسلها و روابط دیگر سرایت میکند. در این چرخه، مرز میان قربانی و عامل خشونت بهتدریج محو میشود؛ کسی که روزی آسیب دیده بود، خود به منبع آسیب بدل میگردد. زشتی این روند در آن است که انسان را از جوهرهٔ انسانیاش—همدلی، شفقت و درک متقابل—دور میکند و او را به موجودی واکنشمحور و اسیر خشم تقلیل میدهد. چنین چرخهای نهتنها آرامش فردی را میرباید، بلکه بنیانهای اعتماد و امنیت در جامعه را نیز فرومیریزد. تنها با شکستن این زنجیره از طریق گذشت، آگاهی و مسئولیتپذیری است که میتوان این تاریکی را متوقف کرد و راهی بهسوی ترمیم و انسانیت گشود.
آموزهها و ارزشهایی که گلدستگان شعر و ادبیات ایران از اعماق تاریخ هشدار و زنهار میدهند، در طریقت و شریعت و جهانبینی دینی آنها این است: شرط انصاف، ضعیفکشی و آزار و از آزار دیگری شاد شدن نیست.
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
…
دلش به ناله میازار و ختم کن حافظ
که رستگاری جاوید در کمآزاریست
…
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
…
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا
…
بنیآدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بیغمی
نشاید که نامت نهند آدمی
در همین روزها، فرزند دخترم حس و آرزویش دربارۀ مسائل این روزهای ایران را با من در میان گذاشت که برای من بسیار تأملبرانگیز بود؛ نگاهی دیگر و مبتنی بر ارزش به انسان و انسانیت. وی گفت:
“این روزها میبینم که عدهای سلطنتطلب و یا برخی مردم عادی به رقص و پایکوبی پرداختهاند و از کشته شدن خامنهای و نحوهٔ آن اظهار خوشحالی میکنند. وقتی به احساس خودم رجوع کردم، دیدم که من اصلاً خوشحال نیستم. نه به این دلیل که خامنهای جنایتکار نبوده یا کسی را نکشته و آدم خوبی بوده؛ نه به هیچ وجه. او در حق مردم ایران بسیار ظلم و جنایت کرده است. بلکه از آن رو که من اساساً از کشته شدن هیچ انسانی شادی احساس نمیکنم. همانگونه که بهعنوان یک انسان وگان و گیاهخوار، از کشته شدن هیچ حیوانی احساس خوشی ندارم. چون انسانم، از رنج، درد و شکنجهٔ هیچ انسانی—چه دشمن باشد و چه دوست—و از کشته شدن و آزار هیچ موجود زندهای هرگز خوشحال نمیشوم.”
آرزو میکردم که خامنهای، از نگاه من، در جمهوری آیندهٔ ایران، در دادگاهی کاملاً عادلانه و انسانی، با حق داشتن وکیل، بدون فشار، تهدید، شکنجه و آزار، درست برخلاف آنچه در دورانش با زندانیان سیاسی انجام داده—محاکمه میشد. در چنین فضایی آزاد و دور از هر تهدید و زوری، او میتوانست بدون هراس، سالها دربارهٔ نظام استبدادیای که بر ایران حاکم کرده، برای مردم این نسل و نسلهای آینده توضیح دهد: که چگونه، با چه روابط و سازوکارهایی، و با کمک چه قدرتهایی استبداد را در ایران سلطه داده است؛ کاری که سخت به درد نسل ما و نسلهای آینده میآید. و در طول این محاکمهٔ طولانی، که بهسبب گستردگی خطاها و کشتارها ناگزیر زمانبر میبود، سرانجام به مرگ طبیعی میمرد، بیآنکه از سوی مردم ایران و یا حکومت آیندهٔ ایران، فشاری یا ظلمی بر او وارد شده باشد.
اینگونه هم با نحوهٔ ترور کردن وی، به این فرد ظالم این موقعیت داده نمیشد که در ذهن عدهای “شهید مقاومت” جلوه کند.
همچنین امر “ترور کردن” توسط قدرتهای بیگانه و متجاوز در سطح بینالمللی مجاز شمرده نمیشد، چرا که قدرت و زور همواره از “بد” شروع میکند تا بدان مشروعیت بدهد و به “خوب”ها تسری مییابد و بهمرور نوبت به همه حتی موافقان ترور دولتی در همهٔ کشورها میرسد.
هم ملت ایران این موقعیت را مییافت که تجربه کند بدون خشونت و حس انتقام میتواند از شر استبداد رها شود، همانگونه که بسیاری ملل در مبارزهٔ خود علیه مستبدان بسیار مسلح موفق شدند. و ملت ایران الگویی میشد در سطح منطقه و جهان که ما منادیان صلح و نفی خشونتیم.
این آرزوی من برای وطنم ایران بود.
منِ مادر، نگاه این دختر ایرانی، ریشه در همان فرهنگی دارد که قرنها در گوش ما زمزمه شده است؛ فرهنگی که به وجدان ما ندا میدهد: جنگ راهحل نیست، کشتن راهحل نیست، انتقام راهحل نیست، شکنجه و آزار راهحل نیست؛ شاید موقتا دلهایی را نشئه کند ولی این نشئه سمی است که آرامآرام بخشی از انسانیت ما را آلوده و از بین میبرد.
آرزوی این دختر ایرانی، حرف دل بسیاری است که با خشونت سر آشتی ندارند و آن را با انسانیت خود نمیتوانند سازگار ببینند. این آرزو میتواند ما را بدان راهبر شود که بهعنوان یک ملت با فرهنگ، الگوی انسانیت و انساننویی را در قرن ۲۱ جلوه دهیم تا سه نمونه خشونتورزی همانند “ترامپ و نتانیاهو و خامنهای”
جالب است که آن عدهای که دل به تجاوز ترامپ و نتانیاهو بستهاند، استدلال میکنند که ۴۷ سال مبارزه با رژیم نتیجه نداد و بسیاری از مردم در خیابانها بهدست نیروهای امنیتی کشته شدند، بنابراین اگر کسی از جنس خودشان—مثل ترامپ یا نتانیاهو که جانیاند—به جنگ ایران بیاید، سران رژیم را هدفمند میزنند و نظام آیندهٔ ایران را ما ملت خودمان تعیین و اداره خواهیم کرد. این استدلال، هرچند گویندگانش محترم ولی هم بر پایهٔ خیالی سست بنا شده و هم خطرناک است. زیرا در طول تاریخ نمونهای نداریم که یک قدرت خارجی سربازان و تسلیحات خود را صرف رفاه مردم کشوری دیگر کند و ما به آزادی نخواهیم یا نخواهد حق تعیین سرنوشت و انتخاب نظام آینده را از آن خود نکنیم؛ همانگونه که حالا ترامپ میخواهد برای مردم ایران “رهبر” تعیین کند!
و برای این “ما به ازاء” آن هم در صورت پیروزی آمریکا و اسرائیل در جنگ، اگر بخشی از خاک ایران باشد، چه پاسخی دارند؟ و معلوم نیست در این “خیال” کدام بخش از ایران را حاضر به حاتمطائی شدن هستند؟ علاوه بر این، احساس ناتوانی و عجزی که این عده در خود دارند و آن را به مبارزانی که آگاهانه و داوطلبانه به میدان مبارزه با نظام حاکم رفتهاند، تسری میدهند، نیز بیپایه است.ما به چه حقی میتوانیم جان کودکان مدرسهٔ میناب، بیماران بستری در بیمارستانهای بمبارانشده توسط بمبهای آمریکا و اسرائیل، یا مردم عادیای را که در لحظهٔ فرود آمدن بمب بر سرشان در موقعیت آگاهانهای برای انتخاب نحوهٔ مبارزه قرار نداشتندو ندارند، را بهعنوان قربانیان محتوم خیالپردازی خود در دعوت به حملهٔ قدرتهای خارجی به خطر بیندازیم و مسئولیت جان آنها را هم نپذیریم؟ و جنگ و سرازیر شدن بمبها را راهحل رهایی هم بپنداریم؟
آیا تا به حال اندیشیدهایم که وقتی برای حل مسائل سیاسی بهدنبال راهحلهای فوری و میانبُرهایی چون جنگ -حتی با دعوت از تجاوز و دخالت قدرتهای خارجی – میرویم، در واقع فریاد میزنیم که برای سازندگی که وقت و کوشش مستدام میطلبد، کوچکترین حوصله نداریم؟
این رویکرد نشان میدهد که برخی افراد نه تاب مسیر مبارزهٔ تدریجی اما خشونتزدا را دارند و نه آمادگی تحمل دشواریهای آن را که بهمراتب از ویرانیهای جنگ کور و ویرانی زیرساختها و قربانی شدن انسانها کمتر است. در نتیجه، بهجای ساختن، به تخریب شتابزده دل میبندند و عملاً نشان میدهند همانقدر که از صبر برای تغییر گریزاناند، از حوصلهٔ لازم برای سازندگی پایدار نیز بیبهرهاند.
خوشبختانه، ملت ایران در طول تاریخ، به شهادت مبارزان سختکوشش، بارها و بارها نشان داده است که از مبارزه هراس ندارد؛ بلکه نگران از دست دادن وطن است و برای حفظ تمامیت ارضی آن چه جانفشانیها که نکرده است. این ملت مصمم است که میتواند هم از عهدهٔ استبداد داخلی برآید و هم پیامآور صلح، انصاف و عدالت باشد و این زمانی ممکن است که از سطح پرهیز حداقلی فراتر برویم و به اصل عمیقتری بازگردیم:
نه صرفاً «کمآزاری»، بلکه نفی خشونت بهعنوان یک روش و انتخاب آگاهانه.
با زدودن «اصالت قدرت» در اندیشههای خود،
با معیار حق نپنداشتن زور،
و بهجای معیار زور، «اصالت حقوق» را جانشین کردن؛ باور ژرف به اینکه هر انسانی دارای حق و کرامت است.
تنها در این صورت است که دل، فکر و رفتار ما از خشونت پالوده میشود و انسان، نه از ترس، بلکه از آگاهی و وجدان، راه عدالت را برمیگزیند.
اکنون، در آستانهٔ جشن نوروز، جشن زندگی، جشن نو شدن و رهایی از یخبندان سکون، بیاییم ما نیز دلهای خود را از یخ خشونت و استبداد و جنگطلبی بزداییم؛
بذر انسانیت را در آن بکاریم و نهال آزادی، آزادگی و روش خشونتزدا را بپرورانیم،
تا جهانی آرامتر، انسانیتر و شایستهتر و در صلح برای زیستن ساخته شود.
بیاییم تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم،
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
jalewafa@yahoo.de
ژاله وفا از مجامع اسلامی ایرانیان

